|
|
نوشته شده در 30 / 1 / 1392
بازدید : 349
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه
|
|
دلم گرفته...دلم عجیب گرفته است! به قول فروغ خیال می کنم میان اینهمه شب،غروب مانده ام... میان این همه روز در سحر،میان این همه سطر در بوسه... خیال می کنم میان این همه باور کافر شده ام....از اینهمه حروف بی نصیب،برای سرودن سطری از باران دلم گرفته... دلم به دردی نمی دانم چه و کجا گرفته است... و رفته رفته به لابه لای ترانه...نمی دانم کجا،نمی دانم کجای و نمی دانم کدام! تنها از میان این همه ندانستن،دلتنگی ام را هنوز به یاد دارم من....که عین بختک چسبیده است به من! این لذیذ دلتنگی لعنتی...
|
|
|