|
|
نوشته شده در 13 / 12 / 1391
بازدید : 280
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه
|
|
توانی یافت،من از میان مردم بیگانه کسی را به غیر خویش نمی بینم،تصویر من در آینه زندانی است! اینجا زمان طلاست،هر لحظه اش به قیمت اکسیر و کیمیاست! اما ضمیر من و تو...تصویر بی تفاوت شبها و روزهاست؛اینجا غروب رنگ جنون دارد،باران صدای گریه تنهایی است،چشم ستارگان همه نابیناست، اینجا من از دریچه فراتر نمی روم،دیوار روبه رو سرحد ناگشوده ی دیدار است؛چشم مرا به خویش نمی خواند،بیگانگی گزیده ترین یار است،در سرزمین غربت اندوهگین من،در زیر آسمان مه آلود باختر شب در دل من است!صبح از شقیقه های من آغاز می شود! اینجا چون من غریب غمگینی نیست؛درد هم شب چراغ یقینی نیست!تنها صدای یک دل سرگردان،با پای رهگذری حیران در کوچه های خاطره می پیچد....آه ای عزیز دور،تو در پناه کدامین در ایستاده ای،آیا به شهر غربت من پانهاده ای؟؟؟؟!!!
|
|
|