پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
دلتنگ!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 490
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

دستـــی بکش روی پیراهنم

دلتــــنگی را از جانـــم لخت کن که من هیچ...

دنیا هم دلتــــــــنگ است

و لباسی دیگر اندازه دل نیـست

با لبخنـــــد تو مستـــــم،جامـــــی بگردان

که در بغض فرو خورده ات ســـکوت می رقصـــــد!

تو شـــعری نو از کتــــابم ورق بزن

که این دل دیـوانــــــه است

بی شعرو بی کلام برایت می رقصــــــــد!




ت ن ه ا!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 431
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

چقدر سخت است

که لبریز از "گفتن"باشی ولی...

در هیچ سویت محرمی نباشد!




نیاز!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 466
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

من آنقدر نیاز دارمت که...

                شاید

  امشب عاشقانه با ستاره ها

           به شهر تو سفر کنم!




هرگز!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 490
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

گفتی برای همیشه!

از همیشه،چند روز دیگر باقی مانده است؟

و گفتی هرگز

و هنوز،هرگز را نفهمیدم یعنی چه،...

حال ...هرگز...

مرا به یاد تو می آورد،برای همیشه!




قلب من!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 386
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

قلبم را پنهان می کنم در اتاقی که دریچه اش نیست...

از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه نومیدان می گریم!

آه من حرام شده ام...

با این همه،ای قلب در به در!

از یاد مبر که ما...

          من و تو...

      عشق را رعایت کردیم...

        از یاد مبر که ما...

             من و تو...

             انسان را رعایت کردیم...

 

 




پنجره!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 476
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

در کوچه های مضطرب شهر،

وقتی که عابران_بیدار خواب_سوی خیابانها جازی هستند...

من،پنجره را بروی شهر می بندم،

زیرا که بوی صبح از سوی شهر خسته نمی اید!

و عابران،انگار،سالیلن درازی است

       به مرده بودن خو گرفته اند!




درنگ!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 414
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

یکدم درنگ کن!

صدا صدای آب است و لحظه ،لحظه ی جاری شدن!

درد،درد نگفتن است،درد نتوانستن....آرام بیا!

آرام بیا و یکدم اینجا بمان که شب در کمین است و

لحظه ،لحظه ی دیرپایی!

اگر قناریها چون وزغ می خوانند و اگر

پرستو ها به زاغ می مانند،

درنگ کن!

که زمان زمان ماندن نیست،و مرا تاب بی تو رفتن...!

بیا ،بیا که،آب جاری است...

درخت در سبزی...

و من در دلتنگی!

 

 




نمیدانم !
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 532
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

نمی دانم آیا کسی برایت گفته

که من بویت را در گلهای یاس نگاه داشته ام!

و آیا کسی برایت گفته

در زمستان غم انگیز شبانه ام

نامت گرمی بخش کلبه های ذهنم بوده!

نمی دانم آیا...!

 




وقتی بیایی!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 637
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

وقتی بیایی و ستاره ها آواز قدمت را بخوانند

من صداقت کوچه ها را باور خواهم داشت!

و دیگر از سکوت طولانی کوچه ها

و از سکوت لحظه ای که،

خورشید در پشت دیوار خانه ها پنهان می شود

غمگین نخواهم شد!

وقتی بیایی و به من حرف پرندگان را بیاموزی،

آنوقت خواهم دانست،

که چرا کوچه ها در مرگ یک پرنده ابعاد پرواز را

اندازه می گیرند...!

وقتی بیایی ای یگانه ترین یار

پرنده های عشق در کوچه های پر طپش قلبها

غوغا خواهند کرد!

وقتی بیایی....

 




ای کاش!
نوشته شده در 16 / 1 / 1391
بازدید : 499
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه

آنکه می گوید دوستت دارد

 دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید!

  هزار آفتاب خندان خرام توست،

  هزار ستاره گریان در تمنای من،

 عشق را ای کاش زبان سخن بود...!